راهی

بی من بی او...

راهی

بی من بی او...

پیام های کوتاه
طبقه بندی موضوعی
بایگانی
هر اشک میتواند جای هزار ها هزار کلمه را بگیرد.
کاش که زهیر زود تر جواب دهد...
  • لوسین مورل

گوشه ی چادر مشکی مادر را بگیرم و زار بزنم...سرم را بگذارم روی پا های مادر، آنقدر نوازش کند تا با همین حال، به خواب، ببینم که همه چیز خوب است... 


  • لوسین مورل
من تو را دوست نمى دارم اگر بگذاری...

:)

پ.ن: گاهی ننوشتن هم هنر هست ها!
  • لوسین مورل
می روم تا به "هزار جهد" و زحمت هم که شده شاد باشم... 
کمتر زار بزنم و بیشتر سر گرم شوم دروس مدروس ترم را...سرگرمی راه فراموشی که نه، اما بی توجهی هم، نه نه،سرگرمی راه خوبی برای فکر نکردن و نبافتن خیال است. هرچند بالاخره چشم هارا که نمیشود بست. راه خروج از بن‌بست کنونی، دنده عقب نیست.سکون هم که احمقانه ترین بی راهه ی ممکن است.پس پرواز می ماند که راه اولیاست و تیشه ی فرهاد، که حربه ی مجانین... 
علی الحساب انتخاب مناسبی ندارم. می نشینم گوشه ی کتابخانه ی مرکزی منزوی زمزمه کنم تا تخم دوزرده ای... :)
بالاخره قمری و قناری ای، عصفوری، چه می دانم، کلاغ و کرکسی چیزی پیدا می شود دیگر!!
  • لوسین مورل
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۱ آذر ۹۴ ، ۱۱:۲۶
  • لوسین مورل

دراز روی تخت افتاده ام و با لبخند محوی، مینویسم فردا بیاید. مینویسم خوب نیستم. افتاده ام بین لیست مخاطبین (کدام مخاطب؟) بین لیست کانتکت ها ببینم کدامشان هستند و بودنم را تکرار میکنند. سابق انتخاب راحت تر بود... :)

  • لوسین مورل

قدم های اول است که خیالاتِ جاهلیِ شیرین رو می آیند. که اگر بودی، مانند همان پیاده روی های ناگهانی مان، همان یهویی ها، مسیر رو دوتایی گز میکردیم تا خود کربلا. میگفتی میگفتم میخندیدی میخندیدم و سحر ندارد این شب تار...

  • لوسین مورل
حسرت دارد حال کسانی که خودشانند...  خودِ خودِ منِ شان. بی کم و کاست. و الحق که زلالی حسرت دارد...آه دارد و حیرانی.
نفرت دارد حال من. قرینه کن بالایی هارا...
امشب تمامی ندارد.

  • لوسین مورل
افقی شده ام در مسیر بهشت. کم اورده ام. انگار کن گذر کلاغ (حتا الاغ) بیفتد به دشت طاووس و بیشه ی شیر.حقیقتا که ای مگس عرصه ی سیمرغ نه جولانگه توست و آخه خره تو رو چه به اینجا ها؟ 





پی نوشت: ادامه داشت.ندارد دیگر...
  • لوسین مورل

از کودکی، شربت و سرم و سرنگ که سهل است، حتا بوی ماهی مرده ی بیمارستان ها و حتا تر روپوش سفید جلادان مهربانش، لرزه میانداخت به ساق پا هام و و زانو هایم را،  بی اراده، خم میکرد.

مادر، به خواهش و تمنای گریز از این سوزنیجات عادت کرده، و شاید بخاطر همین است که آخرین باری که در فرار از این غول دورات کودکی شکست خوردم، نبود مادر و بتبع آن حضور سرکار خاله بوده است.

دیشب هم، بعد سال ها دوباره چشم مادر دور بود تا یخ کردن دست راست را بخاطر اولین سرم زندگی، ببینم بشنوم و بفهمم.

خاله مهربانانه و با صبر،تقریباً عین چهل و پنج یا یک ساعت را کنار خواهر زاده سوسول و بچه ننه ی خود می نشیند و گاه گاه از هر دری سخنی تا کودکِ از مادر جدا افتاده احساس غربت نکند.

اما امان از خیالات... از سردی دست...از خیال...ازبودن...از نبودن...از...از...



پی نوشت: چهارم دبستان بود گمانم.فصل های پایانی علوم و طبیعتا روز های پایانی سال تحصیلی... امان از فصل های پایانی...

  • لوسین مورل